تبليغاتX
واگويه - روایتی از یک سفر تلخ
بعد از این که امتحان لابراتوار زبان را دادم با عجله خودم را به ترمینال رساندم .برای گرفتن بلیت رفتم ولی از شانس بد خبری از بلیت نبود .نا امیدانه در حال قدم زدن در ترمینال بودم که اتوبوسی که می خواستم توجهم را جلب کرد .خیلی خوشحال شدم ولی این شادی دیری نپایید راننده گفت اقا جان  فقط بوفه جا هست .من هم سوار شدم به این امید که وسط راه راننده جای من عوض کنه .دوصندلی جلو خالی بود با اصرار خودم همان جلو نشستم .به ان امید که این راحتی تا مقصد  ادامه داشته با شد.ولی تو گرمسار  چند تا زن سوار شدند که من چون بلیت نداشتم به عقب اتوبوس تبعید شدم .خیلی  سخت گذشت شش نفر  بوفه بودیم که به زور میتوانستیم خودمان را جا دهیم.  موتر اتو بوس زیر بوفه بود وحرارتی که از ان خارج میشد امانمان را بریده بود ..فا صله ۹۸۰ کیلومتری  تا مقصد را در همان حال طا قت فرسا سپری کردم .الان که فکرش را هم میکنم تصورش وحشتناکه .                   به هر حال یک شب بیشتر انجا نماندم . وقتی عازم تهران بودم پدر ومادر اصرار داشتند که یک شب  دیگر هم در کنار انه باشم ولی من اصرا ر بر رفتن داشتم . به هر حال به از طی کردن حدود ۲۵۰ کیلومتر از راه حوالی بردسکن دچار دل پیچه ودل درد شدیدی شدم .خیلی درد میکشیدم ولی وسط بیابان چه کاری می توانستم بکنم؟ جادهدو طرفه باریک وکوهستانی بود برف وکولاک شدیدی در حال  باریدن بود.     تا رسیدن به سبزوار   ااز بس درد داشتن تمام دستامو گاز گرفته بودم اصلا حال خودمو نمی فهمیدم .شده بودم مثل بچه های کو چیک که بعضی وقتها.................................. وقتی اتوبوس به سبزوار رسید به برادرم تماس گرفتم که او تو صیه کرد پیاده شوم ..وبلا فاصله با یکی ازدوستانش در سبزوار تماس گرفت تا من را به دکتر برساند .وقتی اتوبوس از من دور شد تا زه متوجه شدم که کیف پولم را تو اتوبوس جا گذاشتم. خیلی حالم گرفته شد   .دوست برادرم امد ومن را به دکتر رساند .شب را در بیمارستان گذراندم وبرای استراحت به خانه دوست برادرم رفتم .زنش مثل خواهر درحقم پرستاری کرد و اصرار داشت شب دیگری را هم در سبزوار بمانم ولی من از ترس درس نخواندن عازم تهران شدم و نرسیده به شاهرود اتوبوس خراب شد و راننده گفت من هیچ کاری دیگری نمی توانم برای این اتوبوس انجام دهم . سرمای بیابان های شاهرود وحشتناک بود بعد از دوساعت معطلی دو کیلومتر پیاده عقب تر رفتم به این امید که راننده ای دلش به حالم بسوزد ومن را سوار ماشینش کند به پلیس گشت شاهرود سبزوار که در همان حوالی مشغول جریمه کردن ماشین ها بود پناهنده شدم و خواهش کردم که مرا سوار اتوبوس کند که در همان موقع اتوبوس حامل طلاب  و روحانیون حوزه علمیه قم که از زیارت امام رضا بر می گشتند را نگه داشت و اصرار  کرد تا راننده ما را سوار کند ولی راننده راضی به این کار نمی شد . من داد زدم برای رضای خدا من را سوار کنید که همه طلاب فریاد می زدند اقا سوارش کن گناه دارد طفلکی . حضور در جمع طلاب برای من خاطره جالبی بود که از فیوضات معنوی انها هم بهره مند شدم . چند نفر از انها وقتی توانستند با من صمیمی شوند احادیثی در باب اخلاق و تربیت اسلامی برایم ذکر کردند من هم برای اینکه پوز انها را زده باشم چند خطبه از نهج البلاغه ئ احادیثی از امام صادق و امام جواد علیه السلام برایشان گفتم ، خیلی حال کردند وقتی دیدند من هم شمه ای از علوم انها را گفتم . به هر حال این سفر خاطرات تلخ و شیرین بسیاری داشت وقتی در وسط بیابان های سبزوار دل درد گرفتم به یاد التماس های مادرم در کنار اتوبوس افتادم که اصرار داشت شبی دیگر در کنارش باشم . جوادی استاد متون اسلامیمان چند بار این حدیث را از امام جواد را سر کلاس تکرار کرد که اگر قصد مسافرتی داشته باشی که پدر و مادر ناراضی باشند حرام است اگر به ان مسافرت بروی .................   
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 12:8 توسط ایمان ابراهیم بای سلامی |