تبليغاتX
واگويه - روایت برادرم از شهید عرب احمدی

 

 
با چهره اى خندان و چشمانى پراميد خود را به من رساند و گفت من حسين ام «حسين عرب احمدى». پدرم خراسانى است و على آبادى از همان روستايى كه در رشتخوار پسوند «دامن» دارد. در سال هاى دور وقتى كه خشكسالى و قحطى به جنوب خراسان آمد و بساط روزى مردم را برچيد پدرم آواره شد و به تهران رسيد. من در يافت آباد به دنيا آمدم با دست هاى پينه بسته و ثروت ماندگار او كه فقر بود بزرگ شدم. كارم تصويرگرى است و فيلمسازى. در هيچ جا استخدامم نكرده اند بايد مخارج پدر و مادر و پنج خواهر كوچكترم را بپردازم، شب و روز را نمى شناسم اما به كارم عشق مى ورزم بيشتر عاشقم تا شاغل، مستند «دشت عشق» كار من است، عشق كوير و آب را ديده ام، «سد شورك خراسان»، «سد يامچى اردبيل» و «سد بيدواز» را تاكنون از پنجره اى جادويى به خانه هاى مردم برده ام و به نمايش گذاشته ام، روستاى خشك سيستان را هم ديده ام همانجا كه هامون ايستاده است و هاجرهاى فراوان در پى آب اند و «طلاى سرخ» را ساخته ام همان كه گزارشى كوتاه از قوت لايموت دختران و پسران جنوب خراسان است. دختران در فيلم من گل مى چينند، گل هاى سرخ، سفيد و ارغوانى و به خانه مى برند و گل را بر روى چادرهاى سفيدشان پاك مى كنند. آنها مثل من دستمزد ناچيزى مى گيرند تا «سرگل» به بازار روانه شود و نام زعفران ايران را در آن سوى مرزها رقم زند. در آخرين فيلم من زائر بودم. «شوق ديدار» بى قرارم كرده بود. لحظه هاى عشق را قسمت مى كردم و از صحنه هاى ملكوتى براى دوستانم «پيام كوتاه» مى فرستادم و پاسخ مى آمد «حسين جان التماس دعا». اين قسمت از زندگى ام با نام «امام رضا(ع)» مزين است. شما پس از من آن را خواهيد ديد. پس از ساعت ها تاخير وقتى با دوستان و همكارانم «پرواز» كردم «رسانه ها» جاى خود را با «مردم» عوض كردند. بچه هايى كه در ايسنا، ايرنا، فارس، مطبوعات و شبكه هاى صدا و سيما به مردم خدمت مى كردند و برايشان خبر، گزارش، عكس و فيلم مى ساختند خود «سوژه خبر» شدند و پس از آن، اين مردم بودند كه تصوير تصويرگران را در دست گرفتند، سخت گريستند، به بدرقه آنها آمدند و به بهشت زهرا(س) رهسپارشان كردند. براى آخرين بار به يافت آباد برگشتم همه به استقبالم آمده بودند هرگز چنين صحنه اى را باور نمى كردم. كوچه ها مملو از جمعيت بود. زن،  مرد، پير و جوان همه و همه آمده بودند. سال ها تصويرگر آنها بودم اما امروز ديدم كه آنها تصوير مرا در بغل گرفته اند گويى رايحه شهادت يك بار ديگر در همه كوچه ها پيچيده بود. براى دختر چهارده ماهه ام «صبا» مى خواندند به پدر و مادر پيرم، به همسر جوانم و خواهران داغدارم تسليت مى گفتند. من با جوان هاى اين محله آشنا بودم، من اين مردم را دوست داشتم، همه شهداى «يافت آباد» را مى شناختم و بارها با آنها نجوا كرده بودم.
 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 14:42 توسط ایمان ابراهیم بای سلامی |