تبليغاتX
واگويه
به دعوت محمد کریمیان نمایند ه مردم سردشت وریس فراکسیون کردمجلس برا ی مصا حبه با او به مجلس رفتم. مثل اینکه قدمم برای دولت احمدی نژاد نحس بود  چرا که همزمان با ورودم از اولین لایحه پیشنهادی او یعنی صندوق مهر رضا سلب فوریت شد.  به هر حال .بعد ا زپایان جلسه علنی مجلس پشت در شیشهای منتظر امدن کریمیان شدم .ولی نتوانستم او را بیابم. خیلی گشتم ولی باز هم از او خبری نشد. در همان حال حضور سرتیپ نامی جانشین ستاد مشترک ارتش که در محاصره خبرنگاران گیر افتاده بود توجهم را به خو دجلب کرد در مواجه با سولات متعدد خبر نگاران عصبانی حر فی برای گفتن نداشت ودر کمال وقاحت تمام حتی حاضر به گفتن تسلیت وعذر خواهی هم نشد .طفر رفتن های متعدداو در باره سقو ط هواپیما هر لحضه خبر نگاران به خصوص نا صر خیر خواه که برادرش را در این فا جعه از دست داده میشد واو هی می می گفت با ید کمیته حقیقت یاب نظرش را اعلام کند . ..به حر حال هر طوری بود حراست مجلس اورا از محاصره خبرنگاران خارج کند. .نفر بعدی سردار نجار وزیر دفاع دولت ی سر پا شکسته عصبانیت خبر گاران را بیشتر می کرد به طوری که با رها  خبر نگاران او را در جر یان مصا حبه دروغ گو خطاب کردن.     بعد از رفتن وزیر دفاع وخلوت شدن راهروهای مجلس باز مشغول یا فتن کریمیان شدم.ولی باز هم موفنشدم که با لاخره بعد از دو ساعت گشتن به کمک ایرج جمشیدی وکیوان مهرگانَ، توانستم با مصاحبه کنم کر یمیا ن که دل پری از دولت ومسولین کشوری به خا طر بی توجهی به مسا ئل مناطق کرد نشین داشت هر چه خواست گفت .فکر کنم روزنامه شرق را با تلویزیون کردستان عراق اشتباه گر فته بود ب
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 15:12 توسط ایمان ابراهیم بای سلامی |


 

 
با چهره اى خندان و چشمانى پراميد خود را به من رساند و گفت من حسين ام «حسين عرب احمدى». پدرم خراسانى است و على آبادى از همان روستايى كه در رشتخوار پسوند «دامن» دارد. در سال هاى دور وقتى كه خشكسالى و قحطى به جنوب خراسان آمد و بساط روزى مردم را برچيد پدرم آواره شد و به تهران رسيد. من در يافت آباد به دنيا آمدم با دست هاى پينه بسته و ثروت ماندگار او كه فقر بود بزرگ شدم. كارم تصويرگرى است و فيلمسازى. در هيچ جا استخدامم نكرده اند بايد مخارج پدر و مادر و پنج خواهر كوچكترم را بپردازم، شب و روز را نمى شناسم اما به كارم عشق مى ورزم بيشتر عاشقم تا شاغل، مستند «دشت عشق» كار من است، عشق كوير و آب را ديده ام، «سد شورك خراسان»، «سد يامچى اردبيل» و «سد بيدواز» را تاكنون از پنجره اى جادويى به خانه هاى مردم برده ام و به نمايش گذاشته ام، روستاى خشك سيستان را هم ديده ام همانجا كه هامون ايستاده است و هاجرهاى فراوان در پى آب اند و «طلاى سرخ» را ساخته ام همان كه گزارشى كوتاه از قوت لايموت دختران و پسران جنوب خراسان است. دختران در فيلم من گل مى چينند، گل هاى سرخ، سفيد و ارغوانى و به خانه مى برند و گل را بر روى چادرهاى سفيدشان پاك مى كنند. آنها مثل من دستمزد ناچيزى مى گيرند تا «سرگل» به بازار روانه شود و نام زعفران ايران را در آن سوى مرزها رقم زند. در آخرين فيلم من زائر بودم. «شوق ديدار» بى قرارم كرده بود. لحظه هاى عشق را قسمت مى كردم و از صحنه هاى ملكوتى براى دوستانم «پيام كوتاه» مى فرستادم و پاسخ مى آمد «حسين جان التماس دعا». اين قسمت از زندگى ام با نام «امام رضا(ع)» مزين است. شما پس از من آن را خواهيد ديد. پس از ساعت ها تاخير وقتى با دوستان و همكارانم «پرواز» كردم «رسانه ها» جاى خود را با «مردم» عوض كردند. بچه هايى كه در ايسنا، ايرنا، فارس، مطبوعات و شبكه هاى صدا و سيما به مردم خدمت مى كردند و برايشان خبر، گزارش، عكس و فيلم مى ساختند خود «سوژه خبر» شدند و پس از آن، اين مردم بودند كه تصوير تصويرگران را در دست گرفتند، سخت گريستند، به بدرقه آنها آمدند و به بهشت زهرا(س) رهسپارشان كردند. براى آخرين بار به يافت آباد برگشتم همه به استقبالم آمده بودند هرگز چنين صحنه اى را باور نمى كردم. كوچه ها مملو از جمعيت بود. زن،  مرد، پير و جوان همه و همه آمده بودند. سال ها تصويرگر آنها بودم اما امروز ديدم كه آنها تصوير مرا در بغل گرفته اند گويى رايحه شهادت يك بار ديگر در همه كوچه ها پيچيده بود. براى دختر چهارده ماهه ام «صبا» مى خواندند به پدر و مادر پيرم، به همسر جوانم و خواهران داغدارم تسليت مى گفتند. من با جوان هاى اين محله آشنا بودم، من اين مردم را دوست داشتم، همه شهداى «يافت آباد» را مى شناختم و بارها با آنها نجوا كرده بودم.
 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 14:42 توسط ایمان ابراهیم بای سلامی |

باوجودی که چند روز است که از حادثه سقوط هواپیما واز دست دادن بهترین دوستانم می گذرد ولی هنوزنتوانسته ام رفتن انهارا باور كنم.ابراهيم بقايي وحسين عرب احمدي از دوستان نزديكم بودند وبا مهدي اناري وسيد مهدي ميرافظلي  در حد سلام علیک رابطه داشتم .    ابراهيم بقايي ورودي بعد ازبه دانشكده خبر بود .خيلي ارام وموقر بود.وبا اكثر بچه هاي ورودي اش حالت صميمي وخودماني داشت به خاطر رابطه صمیمی که با هم داشتیم  اخرین خبرهای که از اوضاع سیاسی داشتیم با هم مبادله میکردیم . پاتوقش اتاق خبر دانشکده بود.علا قه زیادی به خواندن روزنامه شرق سر کلاس ومخصوصا جلوی استاد داشت. شنبه هفته قبل بود که روزنامه شرق گیرش نیومده بود وسر کلاس جمعیت شناسی اس ام اس میزد که شرقتو بده تا ببینم اما  من هم  به دلیل عجله ای که برای بیرون رفتن از کلاس داشتم روزنامه را بهش ندادم شاید با اخرین تقا ضایش از من می خواست افسوس ابدی برایم به جای گذارد..                                                                                                                                     دوماه اخر خاطرات خیلی زيادي با هم داشتيم.كه بيشتر انهادر حاشيه جلسات علني مجلس بود که اخرین انها وقتی بو د که وقتی بر سر نوشتن یک خبر با همسرش که خبر نگار پار لمانی خبر گزاری فارس است حرفم شده بود او را به عنوان قاضی انتخاب کرده بودم تا در این مورد قضاوت کند   گر فته بودیم وخا ديروزكه به همرا سجا سالک به مجلس رفته بودم محمد شفیق خبر نگار واحد مرکزی خبر را دیدم که هما نند مانند من سوگوار دوستانش بود را دیدم             .وقتی برایش از علاقه ابراهیم به اوگفتم اشک در چشمانش حدقه زدوگفت در لحضات اخر ابراهم وبچه های واحد مرکزی خبر که مرگ را جلوی چشمانشان می دیدندبرای اخرین با دستانشان را به هم داده بودند .ودر همان حال در اتش سوختند.. اودر حالی که اه می کشید گفت     افسوس وصد افسوس بر این مصیبت که اگر برایش خون گریه کنی هنوز هم کم  است                                                                                                                               با حسین عرب احمدی تصویر بردار شبکه خبر به واسطه برادرم اشنا شدم او متولد یکی از روستا های رشتخوار بود که به همراه خا نوادها ش  به تهران مهاجرت کرده بود .        او در تهران  نان اور پدر ومادر پیرش و۶ خواهر ش بود که همگی هم مجرد هستند بود .یک سال بود که حسین با با شده بود وهر وقت با او برخورد داشتم از صهبا دختر کوچکش  می گفت.هر جا بود محمد علی قیومی  خبر نگار شبکه خبر یار غارش بود  .که این دوستی انها  تا شناسی حسین توسط محمد علی وگذاشتن اودر قبر ادامه هیچی

داشت. حسین عرب احمدی اخرین باری که دیدمش

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 10:34 توسط ایمان ابراهیم بای سلامی |

شعری از زنده یاد مجتبی کا شانی خواندم که مناسب دیدم به همه دوستانم تقدیم کنم .

  گل باش که همنشین عطار شوی              زان روز که همدم خص و خار شوی 

      زحمت نتراشو حامی رحمت باش      پل باش به جای انکه دیوار شوی

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 16:7 توسط ایمان ابراهیم بای سلامی |

   استقبال دانشجویان دانشگاه تهران از ریس جدیدشان
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 12:5 توسط ایمان ابراهیم بای سلامی |

پدر جواد حالش  بد است.تصادف با اتومبیلی که راننده اش از صحنه تصادف گریخته علت  مسئله است.و به همین دلیل حا لا حا لا ها از دیدار اقا جواد در دانشکده محرومییم .هر وقت تلفنی با هاش صحبت می کنم از بس خسته است نای حرف زدن ندارد.  پریشان حال است .تمام مسولیتها ی پدرش در بیمار ستان بر عهده اوست. واو باید جور تمام خانواده اش را بکشد . عصر دیروز به همراه احسان ضلی پور ونوروز حمزی به عیادت پدر ش رفتم تاز ه به بخش  منتقلش کرده بودند . وقتی بر بالین پدرش حاضر شدم چشمهایش را به سختی باز کرد .ودر همان حالت منو شناخت .اولین بار که اسمم در مطبوعات چاپ شد مصا حبه با او بود که در حمله امریکا به عراق وقتی به عنوان خبر نگار شبکه ال بی سی لبنان در عراق دستگیر شده بود.به هر حال با همان حالش چند سوال از من در باره او ضاع سیا سی کشور کرد .تعجب کردم چطور با ان حالش باز هم دست بردار او ضاع سیاسی نیست.  بعد از پایان وقت ملاقا ت با جواددر محوطه بیمارستان قدم می زدم .خیلی خسته بود بود انگار تمام خستگی های عالم در وجود او جمع شده بودندبه نحوی که حتی سرپا هم خوابش می امد واقعا فکرش را نمی کردم که بعد از روز تصادف این همه کار را جواد کرده باشد .مثل اینکه خیلی دستکم گرفته بودمش .                                                                             

+ نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 14:55 توسط ایمان ابراهیم بای سلامی |